عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 4:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سال نو مبارک عزیزانم
امیدوارم سال خوبی داشته
باشین برای همتون آرزوی
خوشبختی میکنم
دوستدار شما ![]()
یوسف![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 9:40 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تورا با
لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم پس از یک جستجوی
نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین
گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت
جدا کردم و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم
گفتی دلم حیران و سرگردان
چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی
آن چشم تورا درد دشتی از
تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و
بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم
چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و
نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه
فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ؟تا کی ؟برای چه ؟ولی رفتی و بعد از
رفتنت باران چه معصومانه
می بارید وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک
برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در
غمی خاکستری گم شدوگنجشکی که
هرروزازکنارپنجره بامهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن
تو آسمان چشمهایم خیس
باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من
بی تو تمام هستی ام از دست
خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در
هر لحظه خواهم مرد و بعد از
رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از
یاد خواهی برد و من با آنکه
می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد! ببین که سر نوشت انتظار من چه خواهدشد و
بعد از این همه طوفان و وهم
پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا
گفت :تو هم در پاسخ این
بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا
کردم و من در حالتی مابین اشک و
حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد
است و من در اوج پاییزی ترین
ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک
یک ابر نمی دانم چرا ؟ شاید به
رسم عادت و پروانگی مان باز برای شادی و
خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا
کردم
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن 
بیان نامرادیهاست اینهایی که من گویم همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم شب و روزم به سوزوسازعمربی امان طی شد گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم خدارا مهلتی ای باغبان تازین قفس گاهی برون آرم سرو حالی بمرغان چمن گویم مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها غم بی همزبانی رابرای کوهکن گویم بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم از آن گمگشته منهم نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو میایی به بالینم ولی آندم که در خاکم خوش آمدگویمت اما در آغوش کفن گویم
به پندار تو : جهانم زیباست ! جامه ام دیباست ! دیده ام بیناست ! زبانم گویاست ! قفسم هم طلاست ! بر این ارزد که دلم تنهاست ؟
نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
طراوت را بر برگهایش بنویسند گفتی :وقتی میایی که بی کرانگی دریا غرق
امشب بغض شکوه هایم ترکیده است می خواهم شرح سکوتم را برایت 
بنگارم التهاب روزهای انتظارم را ....خاموشی شبهای بی قراریم را ........
و آوای غمناک مرغ عشقم را ....پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به 
خاطر بسپارلحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر 
می دهند نجوایی نیلی می بخشم با خاطره روزهای رویش گل های وصلت
گفتی :وقتی میایم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی 
میایم که غروب دریا ساکت باشد تا عشق طولانیم را هدیه قدومت سازم 
هنوز هم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکوت گفتی عشق از تبار 
باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند گفتی :وقتی میایی
که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند وقتی که یاسها ی سپید حدیث

در سکوت باشد وقتی درس زندگی را ازباد آموخته باشی و محبت را از
لبخند صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو ....به احساس وصالمان 
سوگند همه را آموخته ام گفتی :گل نرگس را پرستیدم که نوید بخش بهار 
است بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است وصال را دوست بداریم که 
مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آزمان کبوتر است پس تو ای
مفهوم نیکویی آسمان تو ای معنای زندگی و ای رنگین کمان آرزو بیا پس
از آن همه ثانیه ها دقیقه ها روزها و سال ها انتظار و سکوت باز گرد.........
بیاتا برروی خواب خاک برروی آب برروی پرپرندگان و بررواق موج بنویسیم .
بنویسیم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است محبت همزاد پرواز 
است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است بنویسیم که نوازش از تبار 
گونه های خیس است هنوز هم در کنار دروازه شهر بی قراری هایم منتظر 
آمدنت هستم تو گل نرگس بهارم بودی .هستی و خواهی ماند 
حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد آن دو با هم به
کنار ساحل رفتند
وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در
آورد دروغ حیله گر
لباس های اورا پوشید و رفت از آن روز همیشه
حقیقت عریان است
اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان
می شود
نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه اگه دستم و بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش چشات یه جاده می زد از دل تو تا دل من 
آیینه پرسید؟ که چرا دیر کرده است . نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است آیینه به سادگیم خندید و گفت : احساس پاک تورا زنجیر کرده است گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی گفت: خوابی ! سالها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک رابرلبانم احساس کردم و فهمیدم این بوسه جدایی است

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون اینکه متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد : هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ؟ مجنون به خود آم د و گفت : من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگون مرا دیدی ؟
نام من عشق است می شناسیدم ؟ زخمی ام زخمی سراپا می شناسیدم؟ باشما طی کرده ام راه درازی را خسته ام خسته می شناسیدم؟ این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم ..... من همان خورشید تابانم می شناسیدم ؟ این چنین بیگانه از من رو مگردانید ... در کف فرهاد تیشه من نهادم من شکستم بیستون را من . من همان مهربان سالهای دورم ........... رفته ام از یادتان یا ؟؟؟؟؟ می شناسیدم ؟ نام من عشق است می شناسیدم ؟؟؟؟؟؟
اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی ؟ اجازه هست خیال کنم بازم می آی می بینمت؟ بااون چشمای مهربون دوباره چشمک می زنی ؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم برای تو ؟ با اتکا به عشق تو تو زندگی برم جلو ؟ 
نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت
بندازی .... ولی هیچ وقت نمی تونی
جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از
چشمت جاری میشه

سرسبزترین بودم و زردم کردی تبعیدی فصل شوم و
زردم کردی من چشم
چراغ این و آن بودم و تو انگشت نما و کوچه گردم
کردی

می نویسم ((دـ ی ـ دـ اـ ر)) تو اگر بی من و
دلتنگ منی ....... یک به یک
فاصله ها را بردار

بارون نباش که با التماس خودتو به شیشه
بکوبی ..... ابر باش که همه منت
باریدنتو بکشن
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه
اگه دستم و بگیری از غرورت کم نمیشه
ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری
پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری
لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من
کاش چشات یه جاده می زد از دل تو تا دل من

آیینه پرسید؟ که چرا دیر کرده است . نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است آیینه به سادگیم خندید و گفت : احساس پاک تورا زنجیر کرده است گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی گفت: خوابی ! سالها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک رابرلبانم احساس کردم و فهمیدم این بوسه جدایی است
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی...... به من و
عشقی پاک .....
که پر از یاد تو بود ..... و خیالم می گفت .... تا ابد
مال تو بود ........
تو برو ..... برو تا راحت تر ...... تکه های دلم را
آرام آرام بهم بند زنم

من تمنا کردم که تو با من باشی .....
تو به من گفتی هرگز هرگز ........
پاسخی سخت و درشت ........
و مرا غصه ی این هرگز کشت........

نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



بسی گفتند : دل از عشق برگیر که نیرنگ است و
افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدم که این زهر است اما
نوشداروست

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم
می آوری شاخه ای
از آن را همین امروز به من هدیه کن

ازم پرسید : دوستم داری ؟گفتم آره ...گفت :چقدر
؟گفتم از اینجا تا خدا ...
اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه نگفتی که خدا
از همه
چیز به ما نزدیکتره

از این عشق به هر عشق جهان می خندم هر که آرد
سخن عشق
به آن می خندم روزی از عشق دلم سوخت که
خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم

نفس را با تو می خواهم تو که از جنس گلهایی
سیاهی را نکن باور
تو که خورشید فردایی

نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



بسی گفتند : دل از عشق برگیر که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدم که این زهر است اما نوشداروست

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری شاخه ای
از آن را همین امروز به من هدیه کن

ازم پرسید : دوستم داری ؟گفتم آره ...گفت :چقدر ؟گفتم از اینجا تا خدا ...
اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه نگفتی که خدا از همه
چیز به ما نزدیکتره

از این عشق به هر عشق جهان می خندم هر که آرد سخن عشق
به آن می خندم روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم

نفس را با تو می خواهم تو که از جنس گلهایی سیاهی را نکن باور
تو که خورشید فردایی

نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
برای مرگ خود یک بهانه می خواهم ....
یک بهانه پوچ و عاشقانه می خواهم ....
از غمی که می دانی ......
با تو بودنم مرگ است .....
بی تو بودنم هرگز ......
اگر بهانه این باشد .....
من بهانه می گیرم و عاشقانه میمیرم ....

راستش نمی دانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی
می آورد یا نه
اما بگذار آیینه وار اقرار کنم ..پشیمانم ... از تمام
حس هایی که نثار
این یخ بسته های سنگی کردم ...از تمام لبخند ها یی
که با تایید
اهل دل به رو ترشی اهل عقل زدم از تمام سادگی
های بی جواب مانده ام
از تمام نمیه های پرلیوان ها که دیدم ...
سخت ...پشیمانم
پشیمان می شوم شاید ... از اینکه ماندم و
رفتی .......
پشیمان می شوی روزی ... ازاینکه رفتم و
ماندی ....پشیمانم
نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
غربی ترین نقطه آسمان پایان است محل تلاقی رنگ های سرخ گون همانجا که آسمان بی پروا زمین را می بوسد و بی اختیار خورشید شرمگین را از نظر ها دور می سازد و اما خورشید به انتظار طلوعی دیگر رخ نمودنی دوباره هستی عاری از جدایی وبودنی فرای تمام بودن ها زمین می آرامد و خورشید در التهاب این رسیدن می سوزد من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم من به خدا اعتقاد دارم حتی اگر ساکت باشد 
نوشته شده توسط يوسف ايگدر باصري در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام
خوشحالم كه به وبلاگه
سر زدين اسم من يوسفه
19 سالمه از اصفهانم
من توي زنديگيم خيلي
سختي كشيدم من
يه بار عاشق يه دختر
شدم بخدا ديوانه وار
عاشقش بودم خيلي
دوستش داشتم من
پسر موفقي بودم تا
اونجايي كه هر كس
دوست داشت با من
باشه من خيلي زود
تونستم پيشرفت كنم
من توي سن 18
سالگي يه شركت
رسمي زدم كه
رسما توي اون شركت
كار ميكردم از طرفي
درس ميخوندم و در
كنار اين دو باشگاهم
ميرفتم من شالبند
سبز گونگفو شائولين
دارم من توي اصفهان
به تنهايي يه شركت
خدماتي تبليغاتي زدم
كه توي اون كارهاي
تبليغاتي ميكردم و
براي شركتمم مجوز
داشتم خلاصه هر
دختري ميخاست
با من باشه ولي
من بهشون رو
ندادم تا يكيشون
گولم زد و منو به
خاك سياه نشوند
بخدا اون اصلا
خشكل نبود ولي
من احساس كردم
يعني اون كاري كرد
كه من فكر كنم منو
بخاطر خودم ميخاد
و تا آخرش باهامه
خلاصه منم
عاشقش شدم
ديوانه وار تا اونجايي
كه من هر شب
تا صبح باهاش
حرف ميزدم خلاصه
سرتونو درد نيارم
اون يه دفعه تنهام
گذاشت بدون هيچ
دليلي منم كه ديگه
واقعا خسته شده
بودم خود كشي
كردم بله اول رگ
دستمو زدم فايده
نكردبعدش 90 تا
قرص خوردم من
3 روز توي خونه
بودم بعد منو بردن
بيمارستان اونوقت
من مرده بودم به
قدرت خدا زنده
موندم ولي من 8
روز توي كماي كامل
بودم و بعدم كه به
هوش اومدماون
موقع من بابا و
مامانمم نميشناختم
چه برسه به كارم
درسم و اون دختره
تازه نصف بدنم من
هم فلج شده بود
فلج كامل سمت
چپ بدنم بعدا با
مرور زمان تونستم
همه چيزو به ياد
بيارم الان 9 ماهه
كه از اين موضوع
ميگذره من حالم
بهتره ولي هنوز
ممكنه بميرم چون
لخته خون توي
سرمه هرآن
ممكنه بميرم
و الانم دادرم
كمكم گذشتمو
جبران ميكنم
بماند آنكه مردم
حرف هاي زيادي
پشت سر من و
خانواده ام زدم كه
باعث شد عابروي
پدرم بره ولي با
جرات ميگم من
بابا ماماتنم بيشتر
هر كسي دوست
دارم و اگه اونا كاريو
از من منع كنن منم
اون كارو نميكنم چون
توي بيمارستان
فهميدم كه چقدر
بابا مامانم منو
دوست دارن اونا
نزديك به 70 مليون
هزينه من كردن
تا من خوب بشم
بابا تموم دادراييشو
براي سلامتي من
داد مامانم خيلي
سختي كشيد
خيلي بي خوابي
كشيد تا من خوب
بشم ولي من الان
فهميدم كه هيچ
كس مثل اونا
منو دوست نداره
پسرا دخترا بابا
ماماناتون بيشتر
از هر كسي
شما رو دوست
دارن اينو مطمئن
باشين من اينو
قبول نداشتم ولي
توي بيسمارستان
فهميدم پدر من
توي عمرش حتي
براي مرگ مادرش
خيلي گريه نكرده
بودولي وقتبي
من توي بيمارستان
بودم اونا داشتن
خودشونو بخاطر
من ميكشتندمن
اونا رو خيلي
دوست دارم
بيشتر از هر
كسي چون فقط
اونا منو دوست
دارم و به دادم
ميرسن نه هيچ
كس ديگه و من
فقط براي اونا
مهم هستم و
نه هيچ كس ديگه
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY